پرسید که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ؟
تنها دقایقی چند تأخیر کرده است ؟
گفتم امروز هوا سرد بوده است ؟
شاید مؤعد قرار تغییر کرده است ؟
آینه خندید به سادگیم و گفت ؟
احساس پاک تو را زنجیر کرده است ؟
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ؟
گفت خوابی سالها دیر کرده است ؟
در آینه به خود نگاه میکنم ؟
عشق او عجیب مرا پیر کرده است ؟
راست گفت آینه که منتظرنباش ؟
او برای همیشه دیر کرده است ؟
آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری
آخه مگه حرفی زدمٍ ، زخم زبونی میزدم
آره همش بهونه بود ، مسأله یار دیگه بود
دلت هوایی شده بود ، کارم از کار گذشته بود
برو با یارت عزیزم ، رها کن این تن منو
الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم
اما یه قول بهم بده ، یارتو تنها نذاری
که مثل من اسیربشه ، آواره از خونه بشه
منم یه قول بهت میدم ، یه روز فراموشت کنم
قلبم و سنگینش کنم ، عشقتو خاکستر کنم
اگه یه روز خواستی گلم کسی و نفرینش کنی
بگو که مثل من بشه ، زجر جدایی بکشه
آنقدر عرض کوچه را در انتظارت قدم زدم که یادم رفت کدام سمت کوچه بن بست است . حالا دیگر در هر طرف بیایی فرقی نمی کنه ... غریبه ای
یکی یکی میرفتیم و کاتب سرنوشتمان را با خطی زرین می نوشت نوبت به من که رسید قلم از قلمدان افتاد و شکست ، کاتب با خطی تیره و تار نوشت اسیر سرنوشت